|
شراب اشک
|
||||
|
|
||||
کشاورز کم درآمد به جاي تراکتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي کرد. يک روز بعداز ظهر اسب در حين کار در مزرعه افتاد و مرد. * از اتفاقات خوب يا بد زياد خوشحال يا ناراحت نشويد از اين اتفاقات در زندگي زياد رخ مي دهد. بر خدا توكل کنيد.
همه روستاييان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکي ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهيم ديد ».
خونسردي و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوند و اسب جديدي را به او اهدا کنند.
حالا همه مي گفتند: « چه مرد خوش شانسي ».
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ».
دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختي ».
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد ».
بالاخره، اسب راه خود را پيدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسي ».
کشاورز گفت: « و خواهيم ديد ».
پس از مدتي پسر جواني با اسب به سواري رفت، افتاد و پايش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ».
دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا آمد، به دليل شکستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسي ».
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد... »
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:30 توسط علي و ابوذر
|
