|
شراب اشک
|
||||
|
|
||||
مست هشيار
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت:اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت:مستي،زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت:جرم راه رفتن نيست راه هموار نيست
گفت:مي بايد تو را خانه ي قاضي برم
گفت:رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت:نزديک است والي را سراي آن جا شويم
گفت:والي از کجا در خانه ي خمار نيست
گفت:تا دار وغه را گوييم در مسجد بخوا
گفت:مسجدخوابگاه مردم بد کار نيست
گفت:ديناري بده پنهان و خود را وا رهان
گفت :کار شرع ،کار درهم و دينار نيست
گفت:از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم
گفت:پوسيده است جز نقشي ز پودو تار نيست
گفت:آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه
گفت :در سر عقل بايد،بي کلاهي عار نيست
گفت:مي بسيار خوردي،زان چنين بي خود شدي
گفت:اي بيهوده گوحرف کم و بسيار نيست
گفت: بايد حد زنند هشيار مردم مست را
گفت:هشياري بيار اينجا کسي هشيار نيست!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:51 توسط علي و ابوذر
|

به سراغ من اگر می آیید
آسوده خاطر بیایید دیگر نیازی نیست
که آهسته بیایید..............
چون مدتی است که شکسته.!
............................................................................................
خبر از من نمیگییری گل نازم!![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:36 توسط علي و ابوذر
|
