|
شراب اشک
|
||||
|
|
||||
منو در گير خودت کن تا جهانم زير پا شم تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه بي هوا بدون مقصد سمت توفان تو ميرم منو در گير خودت کن تا که آرامش بگيرم با خيال تو هميشه مثه هر روزو هميشه هر شب حافظه ي من پر تصوير تو ميشه با من غريبگي نکن با من که در گير تو ام چشماتو از من بر ندار من مات تصویر تو ام ........................ تو قلب بيگانه را ميشناسي چون خود در سرزمين وجودبيگانه بودي:پس خدايا:آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را که نميتوانم تغيير دهم وشهامتي که تغيير دهم آنچه را که ميتوانم و دانشي که تفاوت اين دو را بدانم و خدايا : قلبي از سنگ که کسي نتواند هرگز در آن وارد شود خدايادرونم پر از آشوب است وصورتم سرخ! کسي را برايم بيافرين که در او بيارامم دردم درد بي کسي است و خواهد بود. آمين
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 16:24 توسط علي و ابوذر
|

وقتی مادرم مرد...
................... پاسبان ها همه شاعر بودند!
سهراب
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:49 توسط علي و ابوذر
|

کاش میگقتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق
وجودم جاریست؟
چیست؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:6 توسط علي و ابوذر
|
