|
شراب اشک
|
||||
|
|
||||
سلام
ما رفتیم حلالمون کنین به بزرگواری خودتون!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:10 توسط علي و ابوذر
|

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان، در كما ل افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت:« اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.»
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و با خنده گفت:« تو حتما شوخي مي كني... قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.»
پيرمرد گفت:« درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر كدام از اين زخم ها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كسي بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آورند، اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند... حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟»
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حاليكه اشك از گونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.
عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:12 توسط علي و ابوذر
|

ساقیا صدای سازت با صدایمان ساز نیست یا ما خیلی مستیم و یا سازت ساز نیست!
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:6 توسط علي و ابوذر
|

شکسپير : به همه عشق بورز ، به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدي نکن از مخالفت ها نترسيد بادبادکها فقط وقتي مي توانند بالا روند که با باد مخالف مواجه شوند!![]()

+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:48 توسط علي و ابوذر
|

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:10 توسط علي و ابوذر
|
