تبليغاتX
قبرستون هزار هزار اشك نريخته

  انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند    درست مانند آغاز!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:54 توسط علي و ابوذر |

ای دوست و قتی تو آمدی به دنیا عریان ٬ جمعی به تو می خندیدن و تو بودی گریان!

کاری کن ای دوست که وقت رفتن جمعی به تو گریان ٬ تو باشی خندان!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 17:3 توسط علي و ابوذر |

هنوز در سفرم .

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است

و من ـ مسافر قایق ـ هزار ها سال است

سرود زنده ی دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می دانم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:52 توسط علي و ابوذر |

 

 پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
 پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را در  جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد : يک بستني ساده چند است؟ در همين حال تعدادي از  مشتريان در اتتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره سکه هايش راشمرد و گفت: لطفا يک بستني ساده. پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني دو سکه پنج سنتي و پنج سکه يک سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت!

   PDP0587135

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:38 توسط علي و ابوذر |

کشاورز کم درآمد به جاي تراکتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي کرد. يک روز بعداز ظهر اسب در حين کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاييان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکي ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهيم ديد ».
خونسردي و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوند و اسب جديدي را به او اهدا کنند.
حالا همه مي گفتند: « چه مرد خوش شانسي ».
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ».
دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختي ».
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد ».
بالاخره، اسب راه خود را پيدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسي ».
کشاورز گفت: « و خواهيم ديد ».
پس از مدتي پسر جواني با اسب به سواري رفت، افتاد و پايش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ».
دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا آمد، به دليل شکستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسي ».
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد... »

از اتفاقات خوب يا بد زياد خوشحال يا ناراحت نشويد از اين اتفاقات در زندگي زياد رخ مي دهد. بر خدا توكل کنيد.

DVP1778007http://doornazdeek.persianblog.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:30 توسط علي و ابوذر |

چند جمله از استادم كه نشونه ي عظمت واعتماد به نفس خودشو مي رسونه:

۱.وقتي تنها با امروز روبرو مي شويم٬مي توانيم از پس آن براييم.

۲.شاد بودن دليل نمي خواهد فقط بايد آن را انتخاب كني.

۳.هنر كنار آمدن با خود را بياموز.

۴.هيچ كس كامل نيست زيرا كامل بودن٬انسان نبودن است.

۵.گاهي كنار كشيدن و نظاره كردن ٬ زندگي را بهتر مي چرخاند.

۶.مواقعی وجود دارند که در آنها لب فرو بستن بهترین راه حل است.

۷.وقتی که از زندگی سالمی برخوردارباشیم٬ هیچ نیازی نداریم که در باره ی دیگران قضاوت کنیم.

۸.هر چراجست وجو می کنی٬می یابی.

۹.احساسات دیگران در قلمرو مسوولیت ما نیست.

۱۰.چیزی که هیچ کس نمی تواند از تو بگیرد قذرت انتخاب است.

                          برایان رابینسون در دو هفته نامه ی (مجله ی )موفقیت.......!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:28 توسط علي و ابوذر |

 

 

 

می خور که ندانی زکجا آمده ای

خوش باش ندانی زکجا خواهی رفت!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:3 توسط علي و ابوذر |

 دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد

مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم!

                                                                                             نازنين

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:18 توسط علي و ابوذر |

چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 13:3 توسط علي و ابوذر |

من و دلتنگ٬و این شیشه ی خیس

می نویسم ٬و فضا

می نویسم٬و دو دیوارو چندین گنجشک!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:48 توسط علي و ابوذر |

اهل کاشانم اما

شهر من کاشان نیست٬

شهر من گم شده است٬

من با تاب ٬من با تب٬

خانه ای درطرف دیگر شب ساخته ام.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:15 توسط علي و ابوذر |

رفت و رفت و رفت تا به يك مي فروشي تك افتاده گفت:

آقا ببخشيد شراب اشك دارين؟ مي فروش به شاگردش گفت:آقا حالشون خوب نيست،مرخص

تشريف دارن!شاگرد مي فروش با يك مشت بستري ناراحت برايش روي زمين پهن كرد.وقتي

بلند شد زير چشمش ورم كرده بود گفت آقا:شراب اشك اينقد گرونه؟

اون رفت و رفت پيش مي فروشي كه آشنايش بود،مي فروش آشنا قبل از اينكه بپرسيد چي

ميل دارد گفت:

چرا زير چشمت ورم كرده!؟

گفت مي دوني برادر،نفهميدنهاي روزگار و زمونه است كه آدم رو پير مي كنه،وقتي آدم پير مي شه

چشم ههايش كه ضعيف شدن ديگه نميتونه از اشك ها پذيرايي كنه اشك ها ديگه پايين نمي يان ،

تو چشم مي مونن و دق مي كنن و مي ميرن. اين ورمي كه زير چشم منه مي دوني چيه؟

                                قبرستون هزاز هزار اشك نريخته است!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:52 توسط علي و ابوذر |

  وقتي كه پيداش كردم،ترسيدم دلم لرزيد،پاهام سست شد،توي جووني زماني كه اوج زيبايي

  هر موجودي به خصوص انسانه ، مانند كهنسالي شكستم،پژمرده شدم،موهام تار تار سفيد

  شد،حال به موهايم نگاه كن،فقط يك حادثه تونست اينكار رو با من بكنه!

                                                                                 فقط يك حادثه...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:43 توسط علي و ابوذر |

 آه ديگه شدم يه باغبون ،يه باغبوني كه از زخمها مراقبت مي كنه و بابونه هاي ريزي كه مثل 

   ناب ترين شراب عالم هر شب زخمها رو كه مثل گلها باز مي شن با شراب اشك، اونها رو

                                                   سيراب مي كنم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:39 توسط علي و ابوذر |

  چشم بياندازيد و دل مبازيد ٬ كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت!

                                                                                       امام علي(ع)

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:19 توسط علي و ابوذر |

وقتي تو آمدي به دنيا عريان ٬ جمعي به مي خنديدن و تو بودي گريان

كاري كن اي دوست كه وقت رفتن٬ جمعي به تو گريان و تو باشي خندان!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:11 توسط علي و ابوذر |

من مست و تو ديوانه ٬ما را كه برد خانه

                                                              ۱۰۰بار به تو گفتم: كم خور ۲.۳ پيمانه!

                                                                                                حضرت مولانا

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:7 توسط علي و ابوذر |

من از ان پاكدلانم كه زكس كينه ندارم ٬ همه ي يك شهر دشمن اندو يك دوست ندارم!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:3 توسط علي و ابوذر |

من مي زبهر تنگ دستي نخورم٬ يا از غم رسوايي و مستي نخورم!

من مي ز براي خوش دلي مي خورم٬

                           اكنون كه تو بر دلم نشستي نخورم .                                           خيام

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:58 توسط علي و ابوذر |

  مي خور كه نداني ز كجا آمدي ٬ خوش باش نداني زكجا خواهي رفت

                                                                                     . خيام.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:54 توسط علي و ابوذر |

  ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق

                                                     گفتم اي خواجه غافل چه هنر بهتر از اين

                                                                                                 حافظ

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:51 توسط علي و ابوذر |

  ما را نه غم دوزخ است و نه حرص بهشت

                                                             بردار زرخ پرده كه مشتاق لقاييم

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 19:46 توسط علي و ابوذر |

اگر چه بد می شود که انسان قورباغه شود ولی خدا را چه دیدی شاید طاووس شدی

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:5 توسط علي و ابوذر |

دو برادر در مزرعهای خانوادگی کار می کردند.يکی متاهل بود و خانواده ای بزرگ داشت و برادر ديگر مجرد بود.در پايان روز برادرها همه چيز (محصول و سود  )را به طور مساوی تقسيم میکردند.روزی برادر مجرد به خودش گفت درست نيست که ما محصول و سود را به طور مساوی تقسيم کنيم.من تنها هستم و نيازهايم کم است.از اين جهت هر شب او يک گونی گندم از انبارش بر می داشت و از محوطه ما بين خانه هايشان گذشته در انبار برادرش می  گذاشت.در همين  زمان برادر متاهل به خود گفت درست نيست که ما محصول و سود را  به طور مساوی تقسيم کنيم.من ازدواج کرده ام و زن و بچه هايی دارم که در سالهای آينده از من مواظبت می کنند.برادرم کسی را ندارد و در آينده کسی او را کمک نخواهد کرد.از اين جهت هر شب يک گونی گندم برداشته در انبار برادر مجرد خود می گذاشت.دو برادر حيران مانده بودند چونموجودی گندم آنان هرگز کم نمی شد.سرانجام در شبی تاريک دو برادر با يکديگر بر خورد کردند.بدين ترتيب متوجه ماجراشدند.گونی ها را به زمين انداخته يکديگر را درآغوشگرفتند .                                               

                  اين داستان گزيده ای از کتاب غذای روح است  

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:47 توسط علي و ابوذر |

4 سالگي :باباي من مي تونه هر كاري رو انجام بده.

 ۵ سالگي: باباي من خيلي چيزا مي دونه.

 6 سالگي: باباي من زرنگتر از باباي توست.

 8 سالگي: باباي من همه چيز رو هم نمي دونه.

 10 سالگي: قديما اون وقتا كه بابابم همسن من

 بود مطمئنا همه چيز با حالا فرق داشت.

 12 سالگي: اوه بله طبيعتا بابا همه چيز رو در مورد

 اون نمي دونه.بابا به قدري پير شده كه بچگي های

  خودشم فراموش كرده.

 14سالگي: به حرفهاي بابام توجه نكن.او ديگه از

 مد افتاده!

21 سالگي: بابام؟خدا مرگم بده او ديگه كاملا از رده

  خارجه.

 25سالگي: بابا يه چيزايي در مورد اون مي دونه

  البته خوب بايد هم بدونه چون يه پيراهن هم كه

 باشه بيشتر از ماپاره كرده.

 30 سالگي: شايد بهتر باشه از بابا بپرسيم كه

 نظرش در اين مورد چيه.از هرچه بگذريم او تجارب

 زيادي در زندگي كسب كرده.

 35 سالگي: من دست به هيچ كاري نمي زنم مگر

 اينكه اول با بابام مشورت كنم.

 40 سالگي: موندم كه باباي خدا بيامرزم چه جوري

 كارا رو راست و ريس مي كرد.او خيلي عاقل بود

  دنيايي تجربه ذاشت.

 50 سالگي: حاضرم همه چيزمو بدم و در عوض

 بتونم چند لحظه اي در اين مورد با باباي خدا

 بيامرزم مشورت كنم.حيف كه قدر اون همه هوش

 و ذكاوتش را ندونستم.خيلي چيزا بود كه مي

 تونستم ازش ياد بگيرم

 ربرگزيده از كتاب (سوپ جوجه براي روح)

 

.                 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:44 توسط علي و ابوذر |

تو عزیزم جامه شرابی

تو عزیزم جامه شرابی..

                  من ولی ..

                            شراب تورا نخورده مست شده ام...!!

 

   اغوشم پر از نبودن توست...

 

                            نگاهم نیز جای خالی تورا نشان میدهد...

  اما

یادت باشه

          تو تسخیر کرده ای

                                          تمام قلبم را...!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:29 توسط علي و ابوذر |

                                        " قصه عشق"

  می روی تابانبودن عشق راپرپرکنی

                                             می روی بااشک حسرت دیده ام راترکنی

ان همه گفتی نگاهت بانگاهم زنده است

                                             من نباشم می توانی روزهاراسرکنی؟؟!!

درنبودت گریه کردم اینه احساس کرد

                                              اینه شوگریه ام راحس کنی باورکنی

سبزدرعشقت شدم کم کم تودانستی ولی

                                              عاقبت می خواستی درقلب من خنجرکنی

بعدتودرسینه نامت می شودیک خاطره

                                              کاش می شدقصه عشق مراباورکنی......

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:27 توسط علي و ابوذر |

 

yahooo love yahooo love yahooo love yahooo love yahooo love 

میروم و فقط همین نوشته ها از من باقی خواهد ماند و خود کاری که هر گز نتوانست اخرین

حرف هایم را با تو در میان بگذارد

loveعاشق بود یعنی خوشبختی خود را با دیگران توام کردنlove

loveاگربه شما عشق ورزیده میشود عشق بورزید و شایسته این عشق باشیدlove

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه به شاخسارش میرسد

yahooo love yahooo love yahooo love yahooo love yahooo love 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:26 توسط علي و ابوذر |

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان

   دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در

   اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و

   در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته

    قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به

             دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود.

 آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق

   ديگري كه درست مانند اولی بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از

   مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير

 بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در

 حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان

 است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا

 آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش

              غذا در دهان ديگري ميگذارد،

    چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.      

 

            متن از : آن لاندرز ، کتاب غذاي روح


 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:23 توسط علي و ابوذر |

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نيت خير مگردان که مبارک فاليست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:19 توسط علي و ابوذر |

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسيد:"آيا در اين کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟".کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ "دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟" برای سومین بارهم کسی پاسخ نداد.استاد با قاطعیت گفت:"با این وصف خدا وجود ندارد."

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش بر خواست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد.

"آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:18 توسط علي و ابوذر |

 آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟

از طرف يک دوست عزيز

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:16 توسط علي و ابوذر |

عشق از دوست داشتن پرسيد فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يك

سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم و تو با

مرگ

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:11 توسط علي و ابوذر |

تو رفتي تا من باز هم تنها بمانم!خيال نكن خيالم خالي از خيال توست

نه!فقط به حرمت سنگيني غرورم است كه سكوت ميكنم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:10 توسط علي و ابوذر |

اگر مي دانستي رفتنت مرا ميشكند.....شايد نمي رفتي و مرا با تنهاييم تنها

نمي گذاشتي يا كه هنگام رفتن آخرين نگاهت را تقديم قلبم مي كردي

تا بر سر در آن به يادگاربماند.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:9 توسط علي و ابوذر |

سلام می کنم به باد،
به بادبادک وآفتاب
به چشمهاي مهربان تو

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:8 توسط علي و ابوذر |

تو رفتي تا من باز هم تنها بمانم!خيال نكن خيالم خالي از خيال توست  

نه!فقط به حرمت سنگيني غرورم است كه سكوت ميكنم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:7 توسط علي و ابوذر |

بعضي وقتا چشمام به قلبم حسودي شون مي شه .. مي دوني چرا ؟ چون

تو هميشه توي قلبمي ولي از چشمم دوري

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:6 توسط علي و ابوذر |

 
  عشق رازی است مقدس! برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه     بی‌کلام می‌ماند؛ اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق، شوخی بی  ‌رحمانه‌ای بیش نیست......!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:18 توسط علي و ابوذر |

    الهي ! چه خوش روزگاريست روزگاردوستان تو با تو ! چه خوش بازاريست بازار عارفان در كار تو! چه آتشين است نفسهاي ايشان درياد كرد و يادداشت تو! چه خوش درديست درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو! چه زيباست گفت و گوي ايشان در نام و نشان تو......!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:15 توسط علي و ابوذر |

 

انسانهای خوشبخت فریاد خوشبختی سر نمی دهند. انسانهایی که نقاب خوشبختی به چهره دارند آواز دهل سر می دهند. بعضی ها داخل منزلشان تاریک است و بیرون از منزل را چراغانی می کنند

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:14 توسط علي و ابوذر |

  پدر و مادر بی توجه به فرزندشان فقط ردپا پول را بو می کردند و ........................

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:54 توسط علي و ابوذر |

احترام به مادر

روزى يك نفر به حضور استاد ابواسحاق كه از دانشمندان بزرگ است آمده و گفت : در خواب ديدم كه محاسن تو با جواهرات و در و ياقوت زينت داده شده جواب داد كه خواب تو درست است ، زيرا من شب گذشته محاسن خود را زير پاى مادرم گذاشتم .

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:51 توسط علي و ابوذر |

 لا اله الا الله سبحان الرحمن الرحیم

 

 

         ما شبی دست بر آریم و دعائی بکنیم

 

                                                         غم هجران ترا چاره ز جائی بکنیم

 

 

 

     روزي مردي خواب عجيبي ديد.دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه میکند.

 

     هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی

     

     را كه توسط پيک ها از زمين مي رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

 

     مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد ؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را

 

     باز می کرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم را از خداوند

 

     تحویل می گیریم .مرد كمي جلوتر رفت. باز دسته دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی 

 

     را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد پرسید:شماها


     چكار مي كنيد؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است ما الطاف و

 

    رحمت هاي خداوند را بر بندگان به زمین می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته

  

    را ديد كه بيكار نشسته.           


    مرد با تعجب از فرشته پرسيد:شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟


    فرشته جواب داد:

 

    اينجا بخش تصديق جواب است.

 

    مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده،

 

    بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

 

    مرد از فرشته پرسيد:

 

    مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟


    فرشته پاسخ داد:

 

    بسيار ساده، فقط كافيست بگويند:

 

 

 

 

                            خدايا شكرت... 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:48 توسط علي و ابوذر |

 مهدی كوچولو به تازگي صاحب يك برادر شده بود

  و مدام به پدر و مادرش اصرار ميكرد كه او را

  با برادر كوچكش تنها بگذارند.

  پدر و مادر ميترسيدند مهدی هم مثل بيشتر بچه هاي

  چهار و پنج ساله به برادرش حسودي كند

  و به او آسيبي برساند براي همين

  به او اجازه نميدادند با نوزاد تنها بماند.

  اما در رفتار مهدی هيچ نشاني از حسادت ديده نميشد

  با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن

  با او روز به روز بيشتر ميشد.

  بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

  مهدی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت

  و در را پشت سرش بست.

  مهدی كوچولو به طرف برادر كوچكترش رفت

  صورتش را  روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت:‌

 

(( داداش كوچولو بگو خدا چه شكليه؟ من كم كم داره يادم ميره !))

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:45 توسط علي و ابوذر |

تازگی ها یه چیز تازه فهمیدم

                                   این که دلم یه چیزی رو گم کرده بود

آخه دلم تو چشم هر رهگذری

                                  دنبال گمشدش می گشت

تو چشم هر کی که می گشت

                                    هر چی می دید جز گمشدش

هر جا رو که نگاه می کرد

                                 جز رنگ و جز ریا نبود

آخه دلم دنبال این چیزا نبود

                                  گمشده این دل من یه چیز آسمونی بود

اما حالا من می دونم

                                گمشده این دل من پیدا می شه

آخه یه روزی تو کوچه

                                 کنار اون تک خونه

قلب منم می تونه

                              گمشدش و پیدا کنه

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:43 توسط علي و ابوذر |

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق٬

                                 گفتم ای خواجه ی غافل چه هنر بهتر از این

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:25 توسط علي و ابوذر |

از میان کسانی که برای طلب باران به تپه می روند ٬ تنها کسانی با خود

چتر می برند که به کار خود ایمان دارند.....!

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:51 توسط علي و ابوذر |

تو که گوشه ی چشمت غم عالم ببرد ٬         

                                حیف باشد که تو باشی ومراغم عالم ببرد.....!

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:36 توسط علي و ابوذر |

دیگر این برف سفید سرباز ایستادن  نیست٬      

                                برفی که بر موی و ابروی من باریده است     

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:33 توسط علي و ابوذر |